بکارگردانی رضا جابر انصاری
توسط گروه کوچ برلین
احمد پایدار
اواخر ماه فوریه در یکی در مغازه های ایرانی برلین چشمم به پوستری افتاد که تبلیغ یک نمایش صحنه ای را میکرد.نمایش چشم در برابر چشم نوشته ی غلامحسین ساعدی وبه کارگردانی رضا جابر انصاری.سالها بود که چنین پوستر وتبلیغی را در برلین ندیده بودم.یک گروه تئاتر ایرانی با نام گروه تئاتر کوچ برلین نمایشی را آماده برای صحنه دارد.در سوم مارس.کنجکاو شدم.از این وآن پرس وجوئی کردم واطلاعاتی هرچند ناقص از گروه وکارگردان آن بدست آوردم.ایرانیهای علاقه مند به تئاتر یادشان می آید که در گذشته کارگردانهائی چون فرهاد پایار وفرهاد آئیش در برلین تئاتر ایرانی به روی صحنه میبردند اما متاسفانه از آن سالها به بعد برای تئاتر ایرانی خلعی ایجاد شد.وبه همین رو خیلی دلم میخواست که این نمایش را ببینم نه از آن جهت که صرفا دوستدار تئاتر ایرانی و از طرفداران کارهای ساعدی هستم بلکه میخواستم ببینم که چه اتفاقی قرار است بیفته.i
برسیاق ایرانیها قدری با تومانینه قدم به سوی سالن بر میداشتم.گوئی که همه منتظرند تا من برسم.راستش تصمیم داشتم تا پسرم را هم با خود ببرم اما چون از چگونگی کار گروه آگاهی نداشتم ترسیدم چیزی را ببیندکه به اصطلاح توی ذوقش بخورد.از شما چه پنهان تا به سالن برسم همه در این فکر بودم ونگران که شب یخی را در پیش داشته باشم.برلین وتئاتر ایرانی؟
ولی از آنجائیکه تبلیغات شبه حرفه ای گروه را دیده بودم میدانستم که حد اقل پنجاه نفری با من در این استقبال شریک خواهند بودوخیلی به تنهائی مجبور نیستم که از فرهنگ ایرانی در زمینه ی تئاتر حمایت کنم.یک ربع به هفت وارد سالن انتظار شدم.همان چهل پنجاه نفر در سالن بودند.گفتم خب بازهم خوب است.
یک نوشیدنی خریدم ودر گوشه ای به انتظار ایستادم.لحظه ای رویم را برگرداندم وتابلوهائی به زبا ن فارسی به چشمم خورد.بله.فعالیتهای گروه تئاتر کوچ برلین در برلین.برایم جالب بود.پس چرا من ندیده بودم.از سال دوهزار ده تا دوهزار دوازه.
هرچه زمان میگذشت اکسیژن درسالن انتظار کمتر میشد چراکه مرتب به تماشاگران اضافه می شد.تا اینکه دیگر جائی برای سوزن انداختن در لابی نبود.دنبال مدیر سالن گشتم وپیدایش کردم وپرسیدم که سالن چقدر گنجایش دارد که گفت ما صدو شصت صندلی داریم.مدیر که گوئی فکر مرا خوانده باشد گفت شب خوبی دارید .خوشحال بود
ساعت از هفت گذشت.واقعا سالن انتظار برای جمعیتی که آمده بود کوچک بود.ساعت هفت وپانزده دقیقه درب سالن باز شددر عرض پنج دقیقه سالن پر از تماشاگر شد.شوقی خفیف همراه با ناباوری از دیدن این تماشاچی یرای یک تئاتر ایرانی وجودم را فرا گرفته بود.بعد از دقایقی چراغهای سالن خاموش وبعد در همان تاریکی صدای یک موسیقی شاد و ریتمیک فضارا پر کردصحنه کم کم روشن شدفردی روی مبل خوابیده و در خواب با این آهنگ به بدنش پیچ وتاب میدادبعد صداهای دیگر که همراه با حرکات بازیگر یعنی حاکم، نشان از آن داشت که او در حال دیدن خواب پریشانیست که ناگهان از خواب پریده وبه دنبال جلاد خویش میگردد
نمایش چشم در برابر چشم داستان دنیای وارونه ایست از اجرای عدالت .دنیائی که در آن به جای مجازات مجرم، بیگناهی در دام گرفتار میشود
جوانی به هنگام دزدی از خانه ی پیرزنی چشمش در اثر برخورد با دوک نخ ریسی پیرزن در تاریکی کور می شود و به همین رو برای شکایت به نزد حاکم آمده و تقاضای قصاص پیرزن را می کند که باعث کور شدن او شده است به دستور حاکم پیرزن را حاضر کرده تا چشم او رابه قصاص چشم جوان کور کنند چرا که میله ی دوک نخ ریسی او باعث کور شدن جوان شده است پیرزن برای رهایی خود از کور شدن می گوید اگر قرار است چشم کسی کور شود چشم سقط فروش است چرا که او این میله را به او فروخته است حاکم خوشحال ز اینکه گناهکار را پیدا کرده جلادش را به دنبال سقط فروش می فرستد . سقط فروش هم تا خود را در معرض کور شدن می بیند می گوید من این دوک را برای نخ ریسی فروخته ام نه برای چشم در آوردن و اگر کسی در این میان باید مجازات شود همانا آهنگر است که صبح تا شب از این میله ها درست می کند آهنگر را می آورند او از این که کور شود مشتاقانه استقبال می کند که تعجب حاکم را به دنبال دارد آهنگر می گوید که گناهکاراست و باید مجازات شود او با زیرکی توپ را به میدان حاکم و اطرافیانش می اندازد و می گوید از اینکه چشمم کور می شود فقط بخاطر یک چیز متاسفم و آن اینکه دیگر نمی توانم شمشیر سرداران حاکم را صیقل بدهم یا برای زندانیان فراوانش زنجیر بسازم حاکم می گوید که پس چشم تو را که نمی شود درآورد سرانجام آهنگر پیشنهاد می دهد یک چشم بی مصرف را بیابند و آن را کور کنند تا قاعله فیصله پیدا کند و در جواب حاکم که می پرسد کو چشم بی مصرف می گوید چشم راست شکارچی حاکم چرا که او موقع شکار یک چشمش را می بندد و با چشم دیگر شکار را نشانه می رود شکارچی را حاضر می کنند و او هم در نهایت برای رهایی می گوید کسانی هستند که چشم اصلا بکارشان نمی آید می گوید هنرمند نی زنی را می شناسد که هنگام نواختن نی هر دو چشم را می بندد سرانجام هنرمند را آورده و به هنگام نواختن نی چشم او را کور می کنند
ساعدی در این اثر جانمایه تفکر و نگرش استبدادی به عدالت و واژگونگی مفهوم آن را در نزد آنان بخوبی بیان می کند تا جایی که این اثر به طنزی تلخ و گزنده از بیان چگونگی نگاه مستبدین به مقوله ی عدالت تبدیل شده است
صحنه جز مبلی در میان عاری از دکور است که وفاداری کارگردان به تئاتر بی چیز را به چشم می نشاند تلاش شده است که لباس حاکم با دیگران تفاوت آشکار زمانی داشته باشد حاکم لباسی قدیمی و به نوعی هجو آلود به تن دارد اما در مقابل نی زن و اکثر بازیگران لباسی امروزی در بر کرده اند . اگر بخواهیم به این دو در کنار هم نگاه کنیم حاکم نمایانگر تفکری عمیقا واپسگرا با افکار و احکامی که صادر می کند و نی زن نمونه ی هنرمند امروزی و مدرن را می نمایانند .
براحتی می توان دید که چگونه می شود با تفکری عقب مانده در یک جامعه ی مدرن به قدرت رسیده و نیز حکومت کرد و این ممکن نخواهد بود مگر با کمک عناصری چون جلاد که نماد زور و اعمال قدرتند و نیز با تکیه بر ناآگاهی مردمی که ناخواسته در ظهوروتداوم چنین حاکمانی نقش دارند . اینها همه عامیلت و ضمانت اجرایی و چرائی بودن چنین حاکمانی هستند اینان هر چند با تفکرات واپس مانده اما به خوبی از آخرین دستاوردها برای اعمال قدرت خود استفاده می کنند و ابزار جلاد و لباسش ،کلت و پوتینش بیانگر همین موضوع است .
کارگردان با استفاده از اختیارات خود بدون اینکه در ماهیت کار تغییری ایجاد کند باوفادار ماندن به محتوای اثر تغییراتی در شکل اجرای نمایش داده است از جمله اینکه سقط فروش و میرشکار که در اثر ساعدی مرد هستند در اینجا از بازیگران زن استفاده کرده است که دیالوگ ها و محتوای انها در خدمت شخصیت یک زن قرار گرفته اند و چنانچه کسی نداند که در اثر ساعدی اینان مرد بوده اند هرگز متوجه این تغییر نخواهد شد ودیگر این که در اثر ساعدی جلاد در میان صحنه ها راوی است و در ابتدا بجای قربانیان و از زبان آنها حرف می زند که جابرانصاری آنها را تبدیل به دیالوگ هایی برای خود نقش نموده است و سرانجام نقش نی زن که در اثر ساعدی نقشی بدون دیالوگ است که برای بارور شدن این نقش و سمت و سویی که مد نظر کارگردان بوده دیالوگهائی برای نی زن نوشته شده است
بازیها اغلب قابل قبول هستند بویژه اینکه این گروه یک گروه آماتوری است و تا جایی که به اطلاع تماشاگران رسانده شد چهار تا پنج نفر از آنها این نمایش اولین کار صحنه شان بوده است در این میان تنها بازیگر نی زن ( علی کریمخانی ) می توانست عملکرد بهتری داشته باشد .دیگر بازیگران نیز بهتر از این می توانستند عمل کنند که بی گمان در پی رفع نواقص کار خود برخواهند آمد و در کارهای بعدی بازیهای دلنشین تر و بهتری را از آنان خواهیم دید اما در این میان بازی چند بازیگر که قدری از بقیه شاخص تر بودند را نمی توان نادیده گرفت بازیگر نقاش جلاد ( آرمین میر غفاری ) بازیگر نقش جوان ( امیر کریمی ) بازیگر نقش سقط فروش ( شهلا خانقاه ) و بازیگر نقش تاج بانو ( شکیبا احسانی ) . بقیه نیز به فراخور نقش راضی کننده بودند بازیگر نقش حاکم ( افشین اخوان )چنانچه قدری از صورت و بدنش بیشتر کار بگیرد موفق تر خواهد بود بازیگر نقش پیرزن ( انسی دهقانی ) بخاطر کوتاهی نقش فرصت زیادی برای ارائه بازی نداشت اما در همان زمان کوتاه به فراخور از عهده ی کار برآمد و بازیگر نقش آهنگر (رضا سلطانی) که در معرفی خود عنوان کرد که اولین کار اوست چون چند تن دیگر، باید دست مریزاد گفت به بازیگرانی چون او ودیگران که در اولین کار روی صحنه بازی قابل قبولی را از خود ارائه دادند .
گروه تئاتر کوچ برلین باید قدر خود و این تماشاچی را بداند با این استقبال وظیفه ی آنها سنگین تر شده است به راه انداختن تئاتر ایرانی در برلین کاری بس ارزشمند و پسندیده ایست . تلاش روز افزون گروه و حمایت ایرانیان از این حرکت متضمن موفقیت آنان در آینده خواهد بود
نکته ی مهمی که در پایان بعد از اجرای نمایش به وضوح به چشم می آمدرضایت تماشاگران از این نمایش بود.آنگونه که از چهره ها وگفته ها می شد فهمید از نمایش لذت برده اند واین سرمایه ی گرانبهائیست برای گروه کوچ برلین که از این رضایتمندی نیرو بگیرند وازنقدهای دلسوزانه ای که می شنوند استقبال کنند
