نوشته : علی خدایی
همزمان با سقوط شاه، خانههای "زال ممد" درخيابان جمشيد تهران هم سقوط كرد. در همان اولين روزهای بعد از سقوط شاه، "شهرنو" را، با این تصور خام که فساد، در زمان شاه از آنجا بر می خاسته و لانه فحشاء آنجاست، با حكم آيتالله خلخالی و با بلدوزر ويران كردند. شاید در میان فاتحینی که تازه ریش حکومتی شان در آمده بود، بودند کسانی که در خیابان دوم جمشید بزرگ شده بودند و حالا عجله داشتند گذشته خود را ویران کنند.
سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی!
مالك اوليه زمين بسياری از آن 100 تا 150 خانه كوچك و پراتاقی كه مثل لانه زنبور، ديوار به ديوار هم ساخته شده بود "زال محمد" بود. از قمار بازها و پااندازههای قديمی و مشهور زمان پهلوی اول در تهران. او نخستين كسی بود كه سخاوتمندانه در اين محله چند خانه برای زنان تن فروشی که اطراف خودش جمع کرده بود ساخت تا هم در آن زندگی كنند و هم كسب و كاری که پولش به زال محمد می رسید!
تا پیش از کودتای 28 مرداد، شمار این خانه ها افزون شده بود، اما نه به آن اندازه که بعد از كودتای 28 مرداد شد. یک خیابان شد دو خیابان. در يك خيابان خانههای معروف به خانه های شخصی زنان تن فروش بود و در خيابان ديگر خانههای محل كسب و كارشان. خیابان دوم را نجيبخانه جمشيد میگفتند و اولی را خیابان شهرنو.
فرزندان خردسال زنانی كه در خانههای جمشيد «نجيب خانه» سكونت داشتند و از صبح تا شب از سر و کول هم بالا می رفتند و شمارشان بسیار بود، به خيابان اول، یعنی "شهرنو" راه نداشتند، پاسبان ها بچههای كم سن و سال را اگر در این خیابان میديدند جمع میكرد. آنها مثل كرم در خيابان دوم در هم میلوليدند. اغلب وقتی تا به سن 14- 15 سالگی میرسيدند به جمع خيابان اصلی میپيوستند. دختران خیابان معروف به نجیب خانه در سن و سالی کمتر از این در اختيار مردان گذاشته میشدند و پسران خود نان آلوده به انواع بزهكاری را در میآوردند. خرج برخی از خانههای خیابان دوم جمشيد را اغلب يكی از اوباش باجگیر میپرداخت و خانههای خيابان اول سرقفلی داشت، زيرا محل کسب و کار بودند.
و من چه دشوار، در آن سالهای اول روزنامه نگاری ام در کیهان، برای تهیه یک گزارش، به کمک انسان های شریف و لوطی مسلکی که در خیابان های مولوی و اسمال بزاز زندگی می کردند و در آینده می خواهم درباره آنها نیز بنویسم، سر از رابطه های حاکم بر این دو خیابان در آوردم. بویژه لغات و اصطلاحات رایج در دو خیابان و کافه های معروف به ساز و ضربی بسیار سطحی و نازل و به همان نسبت ارزان قیمت ابتدای این دو خیابان که رقاصه ها و گردانندگانش همان هائی بودند که در دو خیابان زندگی و تن فروشی می کردند! با کمک همان انسان های شریف و لوطی مسلک که برخی از آنها بقایای گروه های مهاجم و یا مدافع در دسته بندی های سیاسی قبل از 28 مرداد بودند – حزب توده ایران، حزب زحمتکشان ایران، حزب ملت ایران، سومکائی ها، پان ایرانیست ها، فدائیان اسلام و....- به معروف ترین قهوه خانه های جنوب تهران راه یافتم تا گزارش "ترنا" بازی در شب های ماه رمضان را در قهوه خانه 100 – 150 متری "اکبر دراز" در بالاخانه یکی از خانه های میدان مال فروش های تهران تهیه کنم. زندگی روزانه و اصطلاحات تریاکی ها و هروئینی ها و تفاوت آنها با هم را بنویسم، جیب بری را به چشم ببینم و حیرت کنم از دو انگشتی که با مهارت کامل در جیب بغل و یا در دو جیب چپ و راست کت مسافران اتوبوس و یا آنها که در صف خرید ایستاده اند فرو میروند و با چه چالاکی در عرض چند ثانیه آن را خالی می کنند. کیف زنی را به چشم دیدم، تیغ زنی، یا چاقو کشی به قصد زخم زدن و نه کشتن را دیدم، دو ماه تمام در کاباره های تهران تلاش کردم تا سر از رابطه "میانداران" این کاباره ها برای برقراری نظم کاباره، رابطه آنها با همکارانشان در کاباره های دیگر و همچنین کلانتری های محل در آوردم و آن را تبدیل به یکی از ماندگارترین گزارش های سال 1354 در کیهان کنم. درباره بچه های سرگردان در خیابان دوم جمشید که آنها را صبح بسیار زود، پشت در خانه ها و درحال خزیدن روی زمین و رسیدن به دایره هروئین کشی دیدم، با چشمانی نمناک گزارشی نوشتم با عنوان "آنها روی زرورق، مشق اعتیاد نوشتند".
دلم می خواهد از آن افراد یاد کنم. چرا باید در فراموشی، در گوشه ای از بهشت زهرا خفته باشند؟
"حبیب اصغر کبابی" که میدانستم خانم دانشور عاشق شیرین زبانی هایش بود و او را به میهمانی هایش می برد . "آقا رضا شاطر" معروف به "رضا همش، همش" که خودش را طبق قانون اساسی اتحاد شوروی در 60 سالگی بازنشسته کرده و چند نانوائی اش را سپرده بود به خواهر و خواهر زاده هایش و از آنها حقوق بازنشستگی می گرفت! هر دو آنها، بعد از انقلاب در ستاد تبلیغات انتخاباتی بنی صدر فعال شدند و اکنون سالهاست که روی در نقاب خاک کشیده اند. همچنان که "جعفر عموحاجی" که از یکه بزن های مظفربقائی بود اما در سالهای پس از کودتا با حبیب اصغر کبابی و آقا رضا شاطر دوست شده و از گذشته اش نادم بود. آنها همه اهل خیابان اسمال بزاز بودند. "جعفر موجدی" که تا کودتای 28 مرداد کاشانی چی بود (از حواریان آیت الله کاشانی) پس از کودتا چند سال طاق نصرت برای شاه در خیابان های جنوب تهران می بست و بعد پشت به شاه کرد و همنشین حبیب اصغر کبابی و آقا رضا شاطر شد. و این یکی، بعدها شد، وقتی سفارت امریکا تصرف شد، سرپرست کمیته چی های داخل سفارت امریکا شد. هنگامی که حکم ریاست جمهوری بنی صدر را در بیمارستان می خواندند، صندلی ها را پشت سر آقای خمینی جابجا می کرد و کرکره پنجره ها را می بست تا امنیت مراسم در اختیارش باشد!
وای که انسان ها در طول زندگی خود چه سیر و سرگذشتی پیدا می کنند و تا لحظه خاموشی ابدی هنوز معلوم نیست سرنوشت آنها را به کدام سو می برد!
بازگردیم به دو خیابان جمشید و شهرنو.
بندرت پدر بچه های پرشماری كه در خيابان دوم ولو بودند معلوم بود. پسرها از همان 10-12 سالگی جيب بری و قاچاق مواد مخدر را شروع میكردند و يا نوچه يكی از چاقوكشها و دزدها و اوباش میشدند و تن به رابطه جنسی میدادند. بيشتر زندانيان كم سن و سال دوران شاه در زندانهای ايران ـ از جمله دارالتادیب زندان قصر- را همين عده تشكيل میدادند. جمشيد مركز توزيع مواد مخدر بود. هر صبح زود، كنار يكی از خانههای در بسته نجيب خانه عدهای از اين پسران جوان به زحمت روی زمين نشسته و برای بيداری و بر سر پا ايستادن دیگری هروئين زير بينی اش میگرفت. شبهائی كه تامين كننده خرج زن و يا زنانی كه بصورت همسايه در اين نجيب خانه زندگی میكردند به خانه میآمدند تا يك شب را با يكی از اين زنان بگذرانند، بچهها را از خانه بيرون می انداختند و آنها در كوچه شب را صبح میكردند. و اين ملاقاتهای شبانه در طول تمام شبهای هفته ادامه داشت! در همين خانهها، دختران 10-12 ساله اين زنان اولين تجربه تلخ تجاوز جنسی را پشت سر می گذاشتند و سپس در سالهای بعد خود به زنی سابقه دار و آشنا با اين حرفه تبديل میشدند.
بعضی از زنانی كه در جريان كودتای 28 مرداد به اوباش تهران كمك كردند و همراه آنها با شعار زنده باد شاه و مرگ بر تودهای، مرگ بر مصدق از جنوب تهران خود را به مركز شهر و اطراف خانه مصدق در خيابان پاستور رساندند، بعدها صاحب چند ده متر زمين در همين محله شدند كه همه آنها نيز به خانههای محل كسب و كار و نجيب خانه اختصاص يافت! در جمع معروف ترین آنها، که در شهرنو ماندند و پس از کودتا بیرون نیآمده و مزد بالاتری نگرفتند، پری بلنده، مهين بچهباز، اشرف چهار چشم و… خوش بختترين آنها بودند. همه آنها در كودتای 28 مرداد پشت سر اوباشی مانند هفت كچلان، حسن انجيری، اميرموبور، مصطفی زاغی، مهدی موش، شعبان بیمخ، ناصر جیگركی و … در نقش توده مردم راه افتادند و "ملكه اعتضادی” که به زیبای درباری شهرت داشت آنها را رهبری کرد. زنی فوقالعاده زيبا، زیرک و صاحب هوش اقتصادی که معشوقه افسران اسم و رسم دارارتش شاه بود. از جمله سروان خسروانی، كه بعدها در ارتش شاه ژنرال شد و رئيس سازمان تربيت بدني (ورزش) ايران!
ملكه اعتضادی با برخی از اعضای دربار شاه هم رابطه داشت. بعد از كودتای 28 مرداد با استفاده از رابطههائی كه داشت و خدماتی كه در كودتای 28 مرداد كرده بود از سهامداران بانك ايران و ژاپن شد و پيش از انقلاب از ايران خارج شد. گفتند در اسرائيل مقيم شد و اخيرا هم مرد. عكسی از او وجود دارد كه روز كودتا روی يكی از ماشین های كودتاچیها ايستاده و به سود شاه شعار میدهد!
پروين غفاری که با ملکه اعتضادی رقابت داشت پس از کودتا موطلائی شهر لقب گرفت. يكی از پرخوانندهترين پاورقیهای مطبوعات دهه 40 و 30 در ايران پاورقی بود با همين نام "موطلائیشهرما" كه حسينقلی مستعان آن را برای تهران مصور مینوشت. نويسندهای كه با علی دشتی و حجازی بر سر شناخت روح و روان زنان 30 ساله رقابت داشت و هر سه میخواستند بالزاك ايران شوند!
پروين غفاری بعد از كودتا يكی از مشهورترين زنان ايران شد. مدتی رفيق شخصی مصطفی طوسی از چوبدارها و قصابهای معروف تهران پيش از "هژبر يزدانی” بود. بعدها "هژبريزدانی” جای او را در قصابخانه تهران گرفت و مصطفی طوسی که بد نام هم نبود و کمی هم مصدقی، شد رئیس اتحادیه لبنیات!
پس از مدتی موطلائی تهران تبديل به دامی برای يافتن دختران زيبا برای اعضای دربار و شخص شاه شد. پيش از رسيدن به 40 سالگی، در چند فيلم فارسی هم بازی كرد، كه نقش دست سوم را داشت و بيشتر بدليل زيبائیاش از او در چند فيلم استفاده كردند. او را «پری غفاری» صدا میكردند، كه مخفف پروين است.
هرکس منکر عیاشی های شاه و نقش امثال پروین غفاری و یا ملکه اعتضادی است، می تواند به 5 جلد کتاب خاطرات اسدالله علم مراجعه کند، که همه را من بارها شخم زده ام و فیش برداری کرده و در کتابخانه ام دارم.
این ها را باید گفت و باید نوشت تا معلوم شود، استبداد معمولا روی شانه های چه اقشاری بر ایران حاکم شده است. چه دیروز و چه امروز!
بعد از آنكه خانههای جمشيد را در دو خيابان شهرنو و نجيبخانه تهران ويران كردند، زنانی را كه در آنها زندگی میكردند ابتدا بردند در خانه ثابت پاسال در انتهای خيابان جُردن.
ثابت پاسال از سرمايه داران بزرگ زمان شاه بود كه دستی قوی در واردات داشت و بازاریها و تجار سنتی ايران كه نانشان در زمان شاه آجر شده بود تشنه به خونش بودند. همانها كه حالا يك ملت تشنه به خونشان است!
خانه ثابت پاسال قصری بود با ديوارهای سنگی، نرسيده به خيابان فرشته، در كوچهای با شماره 14 در انتهای خيابان جُردن و گاندی.
شرح زندگی دردناک زنان شهرنو را ابتدا در کتاب "با من به شهرنو بیآئید" خوانده بودم.
و حالا، از فراز خانه "رحمان هاتفی" سردبیر کیهان و رفیق از دست رفته ام، که در انتهای همان خیابان پهن و بن بست زندگی می کرد، دوربین انداخته و داخل باغ ثابت پاسال می دیدیم. با هم صحنه های توبه و آموزش زنان و انتقال آنها با مینی بوس های کمیته تهران را در همین باغ دیدیم. آنها را می بردند و ساعاتی بعد، باز می گرداندند. به کجا؟ نمی دانستیم. افتخار رهبری این کمیته ها که بعدها سپاه پاسداران نیز از درون آن بیرون آمد و نیروی انتظامی کنونی ادامه آنست، ابتدا با آیت الله مهدوی کنی بود و سپس به محسن رفیقدوست منتقل شد. اولی حالا رئیس مجلس خبرگان رهبری است و دومی سلطان پتروشیمی ایران!
دراين خانه بر سر اين زنان آب تربت ريختند و چادر مشگی سرشان كردند. حجتالاسلام كم سن و سالی بنام "هادی غفاری"، که حالا ظاهرا بر سر عقل آمده و در جمع مریدان و مقلدان آیت الله منتظری است و مغضوب قدرت حاکم، سرپرستی ارشاد مذهبی آنها را برعهده داشت. بعد از چند ماه، از ميان اين زنان عدهای را كه سن و سالشان زيادتر بود دستچين كردند و بعنوان زنان مدافع اسلام و مخالف مجاهدين خلق و كمونيستها فرستادند مقابل دانشگاه تهران و هر متينگ و سخنرانی كه در تهران برپا میشد. سرپرستی آنها را زنی بنام "زهراخانم" برعهده داشت كه چادر به كمر میبست و به دختران و زنانی كه بحث سياسی میكردند حمله میكرد و حتی بعدها اطرافيان و همكارانش با چاقو به دخترها حمله میكردند. او فيلسوف فاحشهها شده بود، چون میتوانست چند كلمهای در باره قرآن و بدی كومونيس حرف بزند. از جمله اينكه در كومونيس زنان اشتراكیاند!
از ميان همين زنان، عدهای كه جوانتر بودند برای نگهبانیزندانها انتخاب شدند و تعليم ديدند و از جمع آنها، قوی ترينشان به نخستین شكنجهگران زندان زنان تبديل شدند. به آنها گفته شده بود اگر شلاق بزنيد و كمونيستها را شكنجه كنيد، گناهانتان پاك شده و به بهشت خواهيد رفت!
آنها كه طرح جمع آوری كودكان خيابانی و انتقال آنها به پادگانهای ويژه مقاومت شهری را برای رویدادهائی نظیر حوادث پس از کودتای انتخاباتی 22 خرداد 88 تدارک دیدند، خود از درون آن تجربه سالهای اول انقلاب بیرون آمده بودند. این کودکان و حتی اوباش جوان را پس از اندكی آموزش مذهبی تبدیل به گارد محافظ ولايت کردند و به خيابانها فرستادند. موتورسوارها و چماقداران نسل بعد از آموزش دیدگان خانه ثابت پاسال اند.
آن خیابان جمشیدی که خلخالی روی سر زنان بی پناه ویران کرد، حالا نامش شده سايت اينترنتی "صيغه" و درحاشيه همه خيابانهای تهران، اتومبيلها خيابان جمشيد را جستجو میكنند. شايد "فاطمه قائم مقامی” هم برای دورانی نقش ملكه اعتضادی را در جمهوری اسلامی داشت. همان خانمی كه معشوقه علی فلاحيان وزیر اطلاعات اسبق بود و بدستور او توسط يكی از ايادی فلاحيان بنام "سنجری” در اتومبيلش، در خیابان دولت با اسلحه كمری مجهز به صدا خفه كن ترور شد تا رابطهها كور شود. (روزنامههای دوم خردادی را يكبار ديگر بايد از ابتدا خواند! تا پی به ریشه كينه ای برد که نسبت به امثال عمادالدین باقی و حجاريان، خاتمی و مهاجرانی و ... برد.)
خيابان جمشيد را خلخالی با ساده لوحی آلوده به قساوت، بجای قضاوت ويران كرد تا فساد و فحشاء در ايران ريشه كن شود. يا تا آخر هم نفهمید و سرانجام پيشانی خاك را بوسيد و يا سرانجام فهميد که فساد و فحشاء و اختلاس و هر سقوط اخلاقی ديگری در جامعه از دل حاكميت و نابرابری در جامعه بيرون میآيد. "ماهی از سر گنده گردد، نی ز دم" فساد و تباهی اخلاقی امروز جامعه ايران بازتاب فساد در حاكميت است، جامعه آينه حاكميت است. اين فساد و فحشاء و سقوط اخلاقی بارها و بارها فراتر از دوران پيش از انقلاب است.
بدين ترتيب، آن بازی تكراری كه هر چند وقت یکبار برای مبارزه با مفاسد در خيابانها راه افتد و به بهانه بدحجابی دختران مردم را شکار می کنند، نه مقابله با فساد كه تلاش برای پاک کردن عرق شرمی است که بر پیشانی ندارند.
اگر غير از اين بود، مقابله و مبارزه بايد ابتدا در حاكميت شروع میشد. و این همان سخنی است که میرحسین موسوی دردمندانه در مناظره انتخاباتی با احمدی نژاد بارها آن را تکرار کرد و گفت که مبارزه با اعتیاد و فحشاء در جامعه، آخرین حلقه از مبارزه ایست که در بالا باید انجام شود.
همزمان با سقوط شاه، خانههای "زال ممد" درخيابان جمشيد تهران هم سقوط كرد. در همان اولين روزهای بعد از سقوط شاه، "شهرنو" را، با این تصور خام که فساد، در زمان شاه از آنجا بر می خاسته و لانه فحشاء آنجاست، با حكم آيتالله خلخالی و با بلدوزر ويران كردند. شاید در میان فاتحینی که تازه ریش حکومتی شان در آمده بود، بودند کسانی که در خیابان دوم جمشید بزرگ شده بودند و حالا عجله داشتند گذشته خود را ویران کنند.
سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی!
مالك اوليه زمين بسياری از آن 100 تا 150 خانه كوچك و پراتاقی كه مثل لانه زنبور، ديوار به ديوار هم ساخته شده بود "زال محمد" بود. از قمار بازها و پااندازههای قديمی و مشهور زمان پهلوی اول در تهران. او نخستين كسی بود كه سخاوتمندانه در اين محله چند خانه برای زنان تن فروشی که اطراف خودش جمع کرده بود ساخت تا هم در آن زندگی كنند و هم كسب و كاری که پولش به زال محمد می رسید!
تا پیش از کودتای 28 مرداد، شمار این خانه ها افزون شده بود، اما نه به آن اندازه که بعد از كودتای 28 مرداد شد. یک خیابان شد دو خیابان. در يك خيابان خانههای معروف به خانه های شخصی زنان تن فروش بود و در خيابان ديگر خانههای محل كسب و كارشان. خیابان دوم را نجيبخانه جمشيد میگفتند و اولی را خیابان شهرنو.
فرزندان خردسال زنانی كه در خانههای جمشيد «نجيب خانه» سكونت داشتند و از صبح تا شب از سر و کول هم بالا می رفتند و شمارشان بسیار بود، به خيابان اول، یعنی "شهرنو" راه نداشتند، پاسبان ها بچههای كم سن و سال را اگر در این خیابان میديدند جمع میكرد. آنها مثل كرم در خيابان دوم در هم میلوليدند. اغلب وقتی تا به سن 14- 15 سالگی میرسيدند به جمع خيابان اصلی میپيوستند. دختران خیابان معروف به نجیب خانه در سن و سالی کمتر از این در اختيار مردان گذاشته میشدند و پسران خود نان آلوده به انواع بزهكاری را در میآوردند. خرج برخی از خانههای خیابان دوم جمشيد را اغلب يكی از اوباش باجگیر میپرداخت و خانههای خيابان اول سرقفلی داشت، زيرا محل کسب و کار بودند.
و من چه دشوار، در آن سالهای اول روزنامه نگاری ام در کیهان، برای تهیه یک گزارش، به کمک انسان های شریف و لوطی مسلکی که در خیابان های مولوی و اسمال بزاز زندگی می کردند و در آینده می خواهم درباره آنها نیز بنویسم، سر از رابطه های حاکم بر این دو خیابان در آوردم. بویژه لغات و اصطلاحات رایج در دو خیابان و کافه های معروف به ساز و ضربی بسیار سطحی و نازل و به همان نسبت ارزان قیمت ابتدای این دو خیابان که رقاصه ها و گردانندگانش همان هائی بودند که در دو خیابان زندگی و تن فروشی می کردند! با کمک همان انسان های شریف و لوطی مسلک که برخی از آنها بقایای گروه های مهاجم و یا مدافع در دسته بندی های سیاسی قبل از 28 مرداد بودند – حزب توده ایران، حزب زحمتکشان ایران، حزب ملت ایران، سومکائی ها، پان ایرانیست ها، فدائیان اسلام و....- به معروف ترین قهوه خانه های جنوب تهران راه یافتم تا گزارش "ترنا" بازی در شب های ماه رمضان را در قهوه خانه 100 – 150 متری "اکبر دراز" در بالاخانه یکی از خانه های میدان مال فروش های تهران تهیه کنم. زندگی روزانه و اصطلاحات تریاکی ها و هروئینی ها و تفاوت آنها با هم را بنویسم، جیب بری را به چشم ببینم و حیرت کنم از دو انگشتی که با مهارت کامل در جیب بغل و یا در دو جیب چپ و راست کت مسافران اتوبوس و یا آنها که در صف خرید ایستاده اند فرو میروند و با چه چالاکی در عرض چند ثانیه آن را خالی می کنند. کیف زنی را به چشم دیدم، تیغ زنی، یا چاقو کشی به قصد زخم زدن و نه کشتن را دیدم، دو ماه تمام در کاباره های تهران تلاش کردم تا سر از رابطه "میانداران" این کاباره ها برای برقراری نظم کاباره، رابطه آنها با همکارانشان در کاباره های دیگر و همچنین کلانتری های محل در آوردم و آن را تبدیل به یکی از ماندگارترین گزارش های سال 1354 در کیهان کنم. درباره بچه های سرگردان در خیابان دوم جمشید که آنها را صبح بسیار زود، پشت در خانه ها و درحال خزیدن روی زمین و رسیدن به دایره هروئین کشی دیدم، با چشمانی نمناک گزارشی نوشتم با عنوان "آنها روی زرورق، مشق اعتیاد نوشتند".
دلم می خواهد از آن افراد یاد کنم. چرا باید در فراموشی، در گوشه ای از بهشت زهرا خفته باشند؟
"حبیب اصغر کبابی" که میدانستم خانم دانشور عاشق شیرین زبانی هایش بود و او را به میهمانی هایش می برد . "آقا رضا شاطر" معروف به "رضا همش، همش" که خودش را طبق قانون اساسی اتحاد شوروی در 60 سالگی بازنشسته کرده و چند نانوائی اش را سپرده بود به خواهر و خواهر زاده هایش و از آنها حقوق بازنشستگی می گرفت! هر دو آنها، بعد از انقلاب در ستاد تبلیغات انتخاباتی بنی صدر فعال شدند و اکنون سالهاست که روی در نقاب خاک کشیده اند. همچنان که "جعفر عموحاجی" که از یکه بزن های مظفربقائی بود اما در سالهای پس از کودتا با حبیب اصغر کبابی و آقا رضا شاطر دوست شده و از گذشته اش نادم بود. آنها همه اهل خیابان اسمال بزاز بودند. "جعفر موجدی" که تا کودتای 28 مرداد کاشانی چی بود (از حواریان آیت الله کاشانی) پس از کودتا چند سال طاق نصرت برای شاه در خیابان های جنوب تهران می بست و بعد پشت به شاه کرد و همنشین حبیب اصغر کبابی و آقا رضا شاطر شد. و این یکی، بعدها شد، وقتی سفارت امریکا تصرف شد، سرپرست کمیته چی های داخل سفارت امریکا شد. هنگامی که حکم ریاست جمهوری بنی صدر را در بیمارستان می خواندند، صندلی ها را پشت سر آقای خمینی جابجا می کرد و کرکره پنجره ها را می بست تا امنیت مراسم در اختیارش باشد!
وای که انسان ها در طول زندگی خود چه سیر و سرگذشتی پیدا می کنند و تا لحظه خاموشی ابدی هنوز معلوم نیست سرنوشت آنها را به کدام سو می برد!
بازگردیم به دو خیابان جمشید و شهرنو.
بندرت پدر بچه های پرشماری كه در خيابان دوم ولو بودند معلوم بود. پسرها از همان 10-12 سالگی جيب بری و قاچاق مواد مخدر را شروع میكردند و يا نوچه يكی از چاقوكشها و دزدها و اوباش میشدند و تن به رابطه جنسی میدادند. بيشتر زندانيان كم سن و سال دوران شاه در زندانهای ايران ـ از جمله دارالتادیب زندان قصر- را همين عده تشكيل میدادند. جمشيد مركز توزيع مواد مخدر بود. هر صبح زود، كنار يكی از خانههای در بسته نجيب خانه عدهای از اين پسران جوان به زحمت روی زمين نشسته و برای بيداری و بر سر پا ايستادن دیگری هروئين زير بينی اش میگرفت. شبهائی كه تامين كننده خرج زن و يا زنانی كه بصورت همسايه در اين نجيب خانه زندگی میكردند به خانه میآمدند تا يك شب را با يكی از اين زنان بگذرانند، بچهها را از خانه بيرون می انداختند و آنها در كوچه شب را صبح میكردند. و اين ملاقاتهای شبانه در طول تمام شبهای هفته ادامه داشت! در همين خانهها، دختران 10-12 ساله اين زنان اولين تجربه تلخ تجاوز جنسی را پشت سر می گذاشتند و سپس در سالهای بعد خود به زنی سابقه دار و آشنا با اين حرفه تبديل میشدند.
بعضی از زنانی كه در جريان كودتای 28 مرداد به اوباش تهران كمك كردند و همراه آنها با شعار زنده باد شاه و مرگ بر تودهای، مرگ بر مصدق از جنوب تهران خود را به مركز شهر و اطراف خانه مصدق در خيابان پاستور رساندند، بعدها صاحب چند ده متر زمين در همين محله شدند كه همه آنها نيز به خانههای محل كسب و كار و نجيب خانه اختصاص يافت! در جمع معروف ترین آنها، که در شهرنو ماندند و پس از کودتا بیرون نیآمده و مزد بالاتری نگرفتند، پری بلنده، مهين بچهباز، اشرف چهار چشم و… خوش بختترين آنها بودند. همه آنها در كودتای 28 مرداد پشت سر اوباشی مانند هفت كچلان، حسن انجيری، اميرموبور، مصطفی زاغی، مهدی موش، شعبان بیمخ، ناصر جیگركی و … در نقش توده مردم راه افتادند و "ملكه اعتضادی” که به زیبای درباری شهرت داشت آنها را رهبری کرد. زنی فوقالعاده زيبا، زیرک و صاحب هوش اقتصادی که معشوقه افسران اسم و رسم دارارتش شاه بود. از جمله سروان خسروانی، كه بعدها در ارتش شاه ژنرال شد و رئيس سازمان تربيت بدني (ورزش) ايران!
ملكه اعتضادی با برخی از اعضای دربار شاه هم رابطه داشت. بعد از كودتای 28 مرداد با استفاده از رابطههائی كه داشت و خدماتی كه در كودتای 28 مرداد كرده بود از سهامداران بانك ايران و ژاپن شد و پيش از انقلاب از ايران خارج شد. گفتند در اسرائيل مقيم شد و اخيرا هم مرد. عكسی از او وجود دارد كه روز كودتا روی يكی از ماشین های كودتاچیها ايستاده و به سود شاه شعار میدهد!
پروين غفاری که با ملکه اعتضادی رقابت داشت پس از کودتا موطلائی شهر لقب گرفت. يكی از پرخوانندهترين پاورقیهای مطبوعات دهه 40 و 30 در ايران پاورقی بود با همين نام "موطلائیشهرما" كه حسينقلی مستعان آن را برای تهران مصور مینوشت. نويسندهای كه با علی دشتی و حجازی بر سر شناخت روح و روان زنان 30 ساله رقابت داشت و هر سه میخواستند بالزاك ايران شوند!
پروين غفاری بعد از كودتا يكی از مشهورترين زنان ايران شد. مدتی رفيق شخصی مصطفی طوسی از چوبدارها و قصابهای معروف تهران پيش از "هژبر يزدانی” بود. بعدها "هژبريزدانی” جای او را در قصابخانه تهران گرفت و مصطفی طوسی که بد نام هم نبود و کمی هم مصدقی، شد رئیس اتحادیه لبنیات!
پس از مدتی موطلائی تهران تبديل به دامی برای يافتن دختران زيبا برای اعضای دربار و شخص شاه شد. پيش از رسيدن به 40 سالگی، در چند فيلم فارسی هم بازی كرد، كه نقش دست سوم را داشت و بيشتر بدليل زيبائیاش از او در چند فيلم استفاده كردند. او را «پری غفاری» صدا میكردند، كه مخفف پروين است.
هرکس منکر عیاشی های شاه و نقش امثال پروین غفاری و یا ملکه اعتضادی است، می تواند به 5 جلد کتاب خاطرات اسدالله علم مراجعه کند، که همه را من بارها شخم زده ام و فیش برداری کرده و در کتابخانه ام دارم.
این ها را باید گفت و باید نوشت تا معلوم شود، استبداد معمولا روی شانه های چه اقشاری بر ایران حاکم شده است. چه دیروز و چه امروز!
بعد از آنكه خانههای جمشيد را در دو خيابان شهرنو و نجيبخانه تهران ويران كردند، زنانی را كه در آنها زندگی میكردند ابتدا بردند در خانه ثابت پاسال در انتهای خيابان جُردن.
ثابت پاسال از سرمايه داران بزرگ زمان شاه بود كه دستی قوی در واردات داشت و بازاریها و تجار سنتی ايران كه نانشان در زمان شاه آجر شده بود تشنه به خونش بودند. همانها كه حالا يك ملت تشنه به خونشان است!
خانه ثابت پاسال قصری بود با ديوارهای سنگی، نرسيده به خيابان فرشته، در كوچهای با شماره 14 در انتهای خيابان جُردن و گاندی.
شرح زندگی دردناک زنان شهرنو را ابتدا در کتاب "با من به شهرنو بیآئید" خوانده بودم.
و حالا، از فراز خانه "رحمان هاتفی" سردبیر کیهان و رفیق از دست رفته ام، که در انتهای همان خیابان پهن و بن بست زندگی می کرد، دوربین انداخته و داخل باغ ثابت پاسال می دیدیم. با هم صحنه های توبه و آموزش زنان و انتقال آنها با مینی بوس های کمیته تهران را در همین باغ دیدیم. آنها را می بردند و ساعاتی بعد، باز می گرداندند. به کجا؟ نمی دانستیم. افتخار رهبری این کمیته ها که بعدها سپاه پاسداران نیز از درون آن بیرون آمد و نیروی انتظامی کنونی ادامه آنست، ابتدا با آیت الله مهدوی کنی بود و سپس به محسن رفیقدوست منتقل شد. اولی حالا رئیس مجلس خبرگان رهبری است و دومی سلطان پتروشیمی ایران!
دراين خانه بر سر اين زنان آب تربت ريختند و چادر مشگی سرشان كردند. حجتالاسلام كم سن و سالی بنام "هادی غفاری"، که حالا ظاهرا بر سر عقل آمده و در جمع مریدان و مقلدان آیت الله منتظری است و مغضوب قدرت حاکم، سرپرستی ارشاد مذهبی آنها را برعهده داشت. بعد از چند ماه، از ميان اين زنان عدهای را كه سن و سالشان زيادتر بود دستچين كردند و بعنوان زنان مدافع اسلام و مخالف مجاهدين خلق و كمونيستها فرستادند مقابل دانشگاه تهران و هر متينگ و سخنرانی كه در تهران برپا میشد. سرپرستی آنها را زنی بنام "زهراخانم" برعهده داشت كه چادر به كمر میبست و به دختران و زنانی كه بحث سياسی میكردند حمله میكرد و حتی بعدها اطرافيان و همكارانش با چاقو به دخترها حمله میكردند. او فيلسوف فاحشهها شده بود، چون میتوانست چند كلمهای در باره قرآن و بدی كومونيس حرف بزند. از جمله اينكه در كومونيس زنان اشتراكیاند!
از ميان همين زنان، عدهای كه جوانتر بودند برای نگهبانیزندانها انتخاب شدند و تعليم ديدند و از جمع آنها، قوی ترينشان به نخستین شكنجهگران زندان زنان تبديل شدند. به آنها گفته شده بود اگر شلاق بزنيد و كمونيستها را شكنجه كنيد، گناهانتان پاك شده و به بهشت خواهيد رفت!
آنها كه طرح جمع آوری كودكان خيابانی و انتقال آنها به پادگانهای ويژه مقاومت شهری را برای رویدادهائی نظیر حوادث پس از کودتای انتخاباتی 22 خرداد 88 تدارک دیدند، خود از درون آن تجربه سالهای اول انقلاب بیرون آمده بودند. این کودکان و حتی اوباش جوان را پس از اندكی آموزش مذهبی تبدیل به گارد محافظ ولايت کردند و به خيابانها فرستادند. موتورسوارها و چماقداران نسل بعد از آموزش دیدگان خانه ثابت پاسال اند.
آن خیابان جمشیدی که خلخالی روی سر زنان بی پناه ویران کرد، حالا نامش شده سايت اينترنتی "صيغه" و درحاشيه همه خيابانهای تهران، اتومبيلها خيابان جمشيد را جستجو میكنند. شايد "فاطمه قائم مقامی” هم برای دورانی نقش ملكه اعتضادی را در جمهوری اسلامی داشت. همان خانمی كه معشوقه علی فلاحيان وزیر اطلاعات اسبق بود و بدستور او توسط يكی از ايادی فلاحيان بنام "سنجری” در اتومبيلش، در خیابان دولت با اسلحه كمری مجهز به صدا خفه كن ترور شد تا رابطهها كور شود. (روزنامههای دوم خردادی را يكبار ديگر بايد از ابتدا خواند! تا پی به ریشه كينه ای برد که نسبت به امثال عمادالدین باقی و حجاريان، خاتمی و مهاجرانی و ... برد.)
خيابان جمشيد را خلخالی با ساده لوحی آلوده به قساوت، بجای قضاوت ويران كرد تا فساد و فحشاء در ايران ريشه كن شود. يا تا آخر هم نفهمید و سرانجام پيشانی خاك را بوسيد و يا سرانجام فهميد که فساد و فحشاء و اختلاس و هر سقوط اخلاقی ديگری در جامعه از دل حاكميت و نابرابری در جامعه بيرون میآيد. "ماهی از سر گنده گردد، نی ز دم" فساد و تباهی اخلاقی امروز جامعه ايران بازتاب فساد در حاكميت است، جامعه آينه حاكميت است. اين فساد و فحشاء و سقوط اخلاقی بارها و بارها فراتر از دوران پيش از انقلاب است.
بدين ترتيب، آن بازی تكراری كه هر چند وقت یکبار برای مبارزه با مفاسد در خيابانها راه افتد و به بهانه بدحجابی دختران مردم را شکار می کنند، نه مقابله با فساد كه تلاش برای پاک کردن عرق شرمی است که بر پیشانی ندارند.
اگر غير از اين بود، مقابله و مبارزه بايد ابتدا در حاكميت شروع میشد. و این همان سخنی است که میرحسین موسوی دردمندانه در مناظره انتخاباتی با احمدی نژاد بارها آن را تکرار کرد و گفت که مبارزه با اعتیاد و فحشاء در جامعه، آخرین حلقه از مبارزه ایست که در بالا باید انجام شود.

