۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

نگاهی به فیلم بوسه روی ماه همایون اسعدیان



بوسيدن روي ماه
سعيد کيائي

ساخت فيلم مطمئنا بعد از ساخت يک فيلم شاخص براي هر کارگرداني سخت است. پاگذاشتن بر لبه ي تيغي است که هر آن گمان افراد به افتادن مي رود. به همين ساگي، بايد راجع به همايون اسعديان و «بوسيدن روي ماه»ش حرف زد. وقتي سالن برج ميلاد مملو از مشتاقان ديدن فيلم او مي شود، و براي اولين بار در جشنواره ي امسال طبقه ي دوم سالن برج هم باز مي شود، اين ادعا دور از ذهن نمي نمايد، اگر بگوييم او موفق بوده است.
همايون اسعديان بعد از «طلا و مس» که هنوز بعد گذشتن چند سال، هر قدر اندک به چند ويژگي شهره است در «بوسيدن روي ماه» نشان داد که به واقع راه خود را شناخته. اگرچه ادعاي او را از زبان خودش، تلويحا مي شد شنيد وقتي درفيلم پشت صحنه ي نسخه ي خانگي «طلا و مس» گفت، بعد ساختن آن فيلم ها – اشاره به فيلم هاي کارنامه اش که غالبا اکشن هستند – حالا فکر ميکنم اگر سرم را زمين بگذارم خيالم راحت است!

«بوسيدن روي ماه»ِ همايون اسعديان بين فيلم هايي که تا امروز در برج آزادي به نمايش در آمده اند از بهترين ها بوده است. او در اين فيلم از سه ويژگي ساده اما سخت بهره گرفته است. سادگي، راحتي، و آرامش. و سعي ميکند روايت داستاني اش را چنان جلو ببرد که مخاطبش در فضايي آرام، روي صندلي سينما به اين فکر کند که «به راستي اينجا چه تفاوتي ميان محمد و حسين است؟ اين بوي فرزند چيست که مادران آن را حتي از روي تابوتي که بعد بيست سال براي فرزندشان ساخته شده است مي شنوند! وقتي آن فرزند ديگر چند تکه استخوان است و لباس و خاطره اي از يک ساعت و تسبيح و قرآن و پلاک!؟»

اسعديان شايد بار ديگر در فيلم پشت صحنه ي داستانش بگويد «خيالم راحت شد» اما با اين فيلم نشان داد که مي تواند دست بر سوژه و ساختي بگذارد که خيال مخاطبانش را تا مدتها برآشوبد چرا که شخصيت هايش چنان اجين با شخصيت هاي جامعه مي شوند که تا مدتي – اگر نگوييم مدت ها – اين شخصيت ها همراه ما مي آيند و يا مارا به زندگي شان راه ميدهند يا ما با آنها وارد زندگي جديدي مي شويم!

جسارت اسعديان در انتخاب سوژه، و به کارگيري صابر ابر در شخصيتي که کسي از او چنين انتظاري را ندارد، و پاسخي که ابر به او ميدهد با بازي خوبي که دارد، بي شک تنها مي تواند حاکي از يک چيز باشد... شناخت صحبح او از توان اطرافيانش، و در انتخاب سوژه شناخت بسيار صحيح او از يکي از معضلات امروز سينماي دفاع مقدس.

او با نشنان دادن زني که پيگير بازگشت پسرش است و بعد بيست سال منتظر شنيدن خبر بازگشت است و قرار دادن او برابر بيماري همسايه ي 40 ساله اش، و تصميمي که ميگيرد؛ اشاره به آن دارد که دغدغه هايي که منجر به ساخت فيلم دفاع مقدسي مي شود مي تواند خالق اثري باشد که از توپ و تفنگ خبري نداشته باشد، و در عوض از مهر و صميميت و احترام و آرامش و دوستي سرشار باشد. او با اين فکر چهره اي از دو شهيد مفقود به ما ميدهد که ما جز محبت از آنها نمي بينيم...

با اين فيلم مي شود خوش بين بود که اگر ملاقلي پور ديگر نيست و حاتمي کيا ديگر قرار نيست فيلم درباره ي جنگ بسازد، نوعي نگاه تازه به کار آمده که ما را به ورطه هاي دشوار دوست داشتن مي برد. ورطه اي که دو همرزم گذشته با هم نمي جنگند؛ بلکه زني براي تسلاي زني ديگر از خير جسد فرزند مي گذرد و آن را به نام ديگري مي کند...